نوشته شده توسط : داش حسین
:: موضوعات مرتبط:
بزرگان ,
,
:: برچسبها:
تصویر ,
عکس ,
امام خمینی ,
خانوادگی ,
رهبر ,
بچه ها ,
بچه ,
لبخند امام ,
لبخند ,
ایران ,
خدا ,
بزرگ ,
:: بازدید از این مطلب : 531
|
امتیاز مطلب : 87
|
تعداد امتیازدهندگان : 29
|
مجموع امتیاز : 29
تاریخ انتشار : سه شنبه 17 / 11 / 1389 |
نظرات (0)
نوشته شده توسط : داش حسین
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: چرا می خندی؟
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: مگر چه کرده ام؟
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم؟
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: پس تو چه کاره ای؟
پاسخ داد: "هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد"
بر گرفته شده از:
ژورنالیست.پرسیان بلاگ.ای ار
:: موضوعات مرتبط:
فراماسونری و هم پیاله ها ,
,
:: برچسبها:
شیطان ,
ابلیس ,
لبخند ,
جنگ ,
:: بازدید از این مطلب : 981
|
امتیاز مطلب : 59
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
نوشته شده توسط : داش حسین
شعری در مورد شهیدان
(تقدیم به سید اهل قلم آوینی)
به سوی جبهه می رفت ونگاهش سوی مادربود/
وداعی کرد طولانی که گویی بار آخر بود
و او می رفت آهسته به سوی خاکریز عشق/
وجبهه از حضور او پر از احساس باور بود
دو چشمش خیس از اشک و دلش لبریز از احساس/
میان جمع بود اما دل او جای دیگر بود
عجب حال عجیبی داشت آن شب در دل سنگر
و او آماده پرواز مثل یک کبوتر بود
زمان حمله نزدیک و همه آماده رفتن/
نوای کاروان آن شب پر از الله اکبر بود
چپیه روی دوش او به سر سربند یا حیدر/
و او در کارزار جنگ چو سربازی دلاور بود
زمین دریایی از خون شد،زمرگ لاله های سرخ/
و او مانند یک ماهی به شط خون شناور بود
که ناگه ترکشی خورد و تبسم کرد و پرپر شد/
از او در ذهن من باقی، همان لبخند آخر بود
( شعر از حسین وکیلی زارچ)
:: موضوعات مرتبط:
شعر ,
,
:: برچسبها:
شهیدان ,
آوینی ,
قلم ,
سید اهل قلم ,
سید شهید ,
عشق ,
خاکریز ,
خون ,
لبخند ,
سرخ ,
ترکش ,
دریا ,
سرباز ,
سربازی ,
:: بازدید از این مطلب : 1021
|
امتیاز مطلب : 117
|
تعداد امتیازدهندگان : 40
|
مجموع امتیاز : 40
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 29 صفحه بعد